تبليغاتX
عروسک


عروسک

من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی...ولی با ذلت و خواری پی شبنم نمی گردم

 بنام سر فصل همه نامه ها چه آنهایی که خوانده شدندو چه آنهایی که نوشته نشده اند  

تقدیم به چشم هایی که در راه ماندن و دل هایی که آنها را راه ندادند 

                      

خوش اومدي...

مي توان در آرزوي كودكي

                         با حضور يك عروسك سهم داشت

مي توان به رسم يادبود

                          در دلي يك شاخه نيلوفر داشت

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 8:10 توسط ژنیا| |

                       بی شانه هایت شکستم

 

 

 

شانه هایت رفت...

                         سرم افتاد...

                                         دلم شکست ...

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 8:8 توسط ژنیا| |

 

نوشته ای دوباره

                 ....اما متفاوت از گذشته ،

با یک دنیا عشق و امید و آرزو ...،

چقدر نوشتن از تو ،و برای تو ،سخت است و لذت بخش !!

الان که مینویسم چندی ست که از دیده ام دوری و

دلتنگی چون ساقه های پیچکی رونده قلب و روح مرا

فرا گرفته ...

صدایی هر لحظه در من می پیچد:

                که عاشقتم ،

                         که دلتنگتم ،

و طاقت دوریت را ندارم !!!

اما ...اما ،

اگر جوانه های امید و رویای دوباره دیدنت در دلم سبز نبود ،

            دلم دلتنگی را تاب نمی آورد!!

و در شعله های غم ،

            و اندوه نبودنت ،

به آسانی می سوخت !!

آری

 قُوت دوباره از امید به دیدنت ،

نیرویی مضاعف به رگ هایم ،تزریق می کند .

که تاب و تحمل دوریت را ممکن می سازد !

 

                                   تقدیم به روح پاک و نابت  

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 7:33 توسط ژنیا| |

arusak.blogfa.com  یادگار تو... 

اندوهم را در دستمالی

                      می پیچم

               گوشه ی دلم می گذارمش !

                                          یادگاری از تو....

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 17:39 توسط ژنیا| |

دلم برات تنگ شده  

دلم برات تنگ شده

 

این جمله امروز چقدر خالی ست

روزی این جمله تمام حال مرا بازگو می کرد

واژه واژه اش بوی تنهایی مرا،تمام و کمال می پراکند

امروز اما ،

دل تنگ بودن معنایی ندارد!

حس امروز من دلتنگی نیست!

انسان برای آنچه که اکنون ندارد ،اما

دیروز داشته است وفردا شاید داشته باشد!

دل تنگ می شود.

من امروز تو را ندارم ، درست !

اما دیروز و دیروز و صدها دیروز دیگر هم نداشته ام .

برای داشتنت هیچ فردایی متصور نیست !

داشتنت خاطره ایست آن چنان که دیگر به افسانه های

 هزار و یکشب می ماند .

و از سوی دیگر محالواره ایست

برای فردایی که به جادوی هیچ غول چراغی ،

هرگز نخواهد آمد!!

به من حق بده که دلتنگ نیستم...

من اصلا هیچ نیستم ! هیچ ندارم !

احساسم تکه تکه شده،

و تصاویر معوج این آینه تکه تکه به هیچ چیز شباهت ندارد!

 

باید شجاعت شنیدن را حفظ کنیم ،

چنان که شجاعت گفتن را...

 

منطق دودوتا چهار، را به کار گرفته ایم و دل بیچاره تعطیل !

 

زمین و آسمان در پیش چشمانمان به شکل

«مظنونینی همیشگی» درآمده اند.

که دستهاشان ، خائنانه ،

دستهای ما را از یکدیگر جدا کرده است .

 

 هزار بهانه جور کردم تادیگر بهانه هم نداشته باشم.  

غافل از اینکه گریه های بی بهانه بر خاک می ریزند،

 و گریه های بهانه دار بر شانه،

 و این تفاوت زمین است و آسمان!! 

آرزوی دیروز فراموش ناشدنی ! تو دیگر آرزوی من نیستی!

هیچگاه دلم پایش را از گلیم خودش درازتر نکرده است !

آرزوی محال داشتن مثل امید بستن به سراب ست.

که تنها عطش را می افزاید!

آرزوی امروز،

شاید گریستنی باشد بر دامان پرمهرت ،

آن چنان که سخن را مجالی نباشد!

وتنها اشک باشد و اشک و بس !

می بینی که ! این هم کم محال نیست

 

شاهزاده  قصر غزلهای عاشقانه ام !

غزلواره زندگی ما دو سه بیت کم آورد.....! !

             

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 19:29 توسط ژنیا| |

 

  بهترین برای منی ..

 میدانی همه جاده های خیالم

به رویش صبح نگاه تو ختم می شود ؟

من با تو سخن می گویم..

 رساتر از همیشه

 و تو حرفهایم را می شنوی

 روشن تر از هر روز...

 بگذار از عشق سخن نگویم

 بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم

 چرا که من عشق را با کلام در نیافتم...

 برای من عشق نه کلام است؛ نه صوت و صدا

 چیزی است وسیع تر از همه اینها

وسیع است و با نجابت

مانند دلت...

 با شکوه است و پر رمز و راز

همانند چشمانت..

 عمیق است و پر از صداقت

 همانند اندیشه هایت....

 بگذار دریا بداند رقیبی دارد به زلالی قلبت وبه 

 ژرفناکی نگاهت...

 و گفتی که معنای عشق در انتظار است و در فاصله ها..

 و من تمام این فاصله ها را با صبر و انتظار

به تماشا نشسته ام!

 چه رازیست در این فاصله نمی دانم

 که هر چه میگذرد مرا شیداتر می کند!

 و من؛  شیدا می مانم

 بگذار از عشق سخن نگویم

 بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم...

 دوستت دارم ...

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 1:14 توسط ژنیا| |

حرف درد

 

 

 

دردهای من

 

جامه نیستند

 

تا زتن درآورم

 

«چامه و چکامه» نیستند

 

تا به «رشته سخن» درآورم

 

نعره نیستند

 

                   تا ز «نای جان» برآورم

 

دردهای من نگفتنی

 

دردهای من نهفتنی است

 

 

دردهای من

 

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

 

درد مردم زمانه است

 

مردمی که چین پوستینشان

 

مردمی که رنگ روی آستینشان

 

مردمی که نامهایشان

 

جلد کهنه شناسنامه هایشان

 

                   درد می کند

 

من ولی تمام استخوان بودنم

 

لحظه های ساده سرودنم

 

درد می کند

 

انحنای روح من

 

شاخه های خسته غرور من

 

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

 

کتف گریه های بی بهانه ام

 

بازوان حس شاعرانه ام

 

                             زخم خورده است

 

دردهای پوستی کجا؟

 

درد دوستی کجا؟

 

این سماجت عجیب

 

پافشاری شگفت دردهاست

 

دردهای آشنا

 

دردهای بومی غریب

 

دردهای خانگی

 

دردهای کهنه لجوج

 

اولین قلم

 

حرف حرف درد را

 

                   در دلم نوشته است

 

دست سرنوشت

 

                             خون درد را

 

                                           با گلم سرشته است

 

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

 

درد

 

رنگ و بوی غنچه دل است

 

پس چگونه من

 

رنگ و بوی غنچه را ز برگهای دل

 

                             جدا کنم؟

 

دفتر مرا

 

دست درد می زند ورق

 

شعر تازه مرا

 

درد گفته است

 

درد هم شنفته است

 

پس در این میانه من

 

از چه حرف می زنم؟

 

درد، حرف نیست

 

درد، نام دیگر من است

 

من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

می خواهم قبل از رفتنم ترا ببویم .بیا !

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 1:49 توسط ژنیا| |

آنكس كه ميگفت ...

آنکس که میگفت دوسم داره

عاشقی نبود که به شوق من اومده باشه .

رهگذری بودکه روی برگهای خشک پاییزی

 راه می رفت .

صدای خش خش برگها ،

همان آوازي بود كه من گمان ميكردم:

مي گويد :دوستت دارم  

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 16:30 توسط ژنیا| |

 

 

خورشيد باغ احمد است فاطمه

 ليله القدر محمد است فاطمه

 ولادت ام ابيها (ص)و روز مادر برهمه ی مادران مبارک باد.

 

روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری!

 روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای آينده تو ،دلواپسی!

 روز مادر يعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بيداری !

 روز مادر يعنی بهانه بوسيدن خستگی دستهايی،

 که عمری به پای باليدن تو چروک شد

 روز مادر يعنی بهانه در آغوش کشيدن او که

 نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود

 روز مادر يعنی باز هم بهانه مادر گرفتن.... مـــــــــــــادرم روزت مـــبــــــــــــارک.

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 0:17 توسط ژنیا| |

www.arusak.bligfa.com

 

 

گفتي : مي روي !

گفتم : هرگز ، مي مانم!

 

گفتي : به قهر مي روي ، بدنبال هلهله اي ديگر …

گفتم :هلهله هاررا ديده ام ، ديروز به تو نرسيده ام كه امروز بروم .من بودم و هستم از آغاز،

از نخستين ديدار!!

 

گفتي :هوايم را از صدايت پر مي كني و يك روز صدايت را مي بُري ، و مي روي…

گفتم : دور يا نزديك چه فرقي مي كند ، اگر صدايم را مي شنوي !

 

گفتي : نزديكتر بيا …

گفتم : فاصله در نگاه ماست.اگر مرا نزديكتر مي خواهي با من حركت كن،

نه ايست ،با من بيا

 

گفتي : كجا

گفتم : به نزديكترين جاي اين گره ! به امن ترين جاي اين صدا !

 كه ما را به جانب يكديگر پرتاب مي كند

صدايي مشترك كه دريا شدن را به ما مي آموزد.

 

گفتي : مي دانم .بازگشت صداي خود را از من مي خواهي ، شايد انعكاس صداي تو نباشم

گفتم : هستي – خواهي بود – من از تو گلايه ندارم !

 

گفتي : من سايه ي توام ، نه گلايه !

گفتم : باش – در من باش – نه بيرون از من!

 

گفتي : هستم – هستم – اما تو مي روي …

گفتم : چگونه بگويم كه جابجايي من حركت من است ، نه هجرت  و جدا شدن !

من حركت مي كنم كه از تو بنويسم ، كه تو را از تمام زاويه هاي تمام منظره هايت ديده باشم .

 

گفتي : چندي ست كه مرا نمي بيني !

گفتم : من از تو چشم بر نداشتم …

 

گفتي : در اين حركت مرا شتاب زده مي بيني ، تامل كن با حوصله تماشايم كن !

گفتم : حركت در من است ،حركت در من است ،و تو بزرگ و بزرگتر شده اي .

جدا شدن از تو يعني پايان من ! من در تو مانده ام و به تو رسيده ام …

 

گفتي : با كوچه ها اما حرف ديگريست . در كوچه هاي من در كوچه هاي تو بازي ديگريست.

بر دست نوشته هاي ما غبار نشسته است !

گفتم : در چشم ما نبايد غبار نشسته باشد .نگاه ما بايد تماشايي باشد .

واي …كوچه ها را ببين ضيافت مار را دل دل مي كند!!

 

گفتي : پس دوباره سبز خواهيم شد .

گفتم : در گلدان پشت پنجره ات سبز خواهم شد –

 درترانه هاي ننوشته ام سبز خواهي شد

 -  سبز – سبز !!

سبز غزل ، سبز نوشته هاي پنهاني ، سبز گُر گرفتن هاي بي وقفه

دوباره سبز خواهيم شد!

 

گفتي : اما تو مي روي !

گفتم : من از تو مي روم تا در سفر بودن با تو باشم !!!من از تو سر نمي روم ،

 من در تو مي روم تا سبز ترين بهار منظره ها…تا ماه …

 

گفتي : هستي

گفتم : هستم

 

گفتي : مي فهمم

گفتم: من هم

 

گفتي :بغض اشك راه گلو را بسته ، لحظه ي تصميم است .

به تو اي خوب نجيب مي توانم شك كرد؟

گفتم : به من اي خوب من، شك خطاست !

چه كسي جز من و توعطش  باغ دلمان را مي بيند!

چه كسي؟

 تو اي نجيب من ؟

شك به من خطاست !

 

تو را مرور مي كنم تا خاموشي من فراموشي من نباشد !!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 14:38 توسط ژنیا| |

 

باور نگاه

هميشه نگاهي را باور كن،

           كه وقتي از آن دور شدي                 منتظرت بمونه !باور نگاه

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 8:7 توسط ژنیا| |

طعم عشق تو

وقتی که رفتی ...

نظاره گر رفتنت بودم و نگاهم را در جستجویت در فضای نامعلومی

 سیر می دادم .

هنوز یاد تو در امتداد نگاهم محو نشده بود که دلم برایت تنگ شد .

و تو همچنان از تیر رس نگاهم دور می شدی ! من ماندم و تنهایی

 و چشمانی پر از حلقه های اشک ...

شاید خیلی زود که بی تابی کنم .

ولی دلِ ، دل گيرم بد جوري گرفته و هيچ چيز راضيم نمي كند .

دوريت خيلي سخته ... !

نمي دانم با چه زباني بگويم ،حرف دل است و سخت به زبان مي آيد .

بايد گوش دل را روي دل گذاشت تا فهميد چه مرگش شده !

عزيزم كجايي ؟

دنيايي حرف در چشمام و دلم پر شده ، از آنچه كه نمي شود به زبان آورد !!

خدايا ديگر تاب ندارم ...بغض پنجه هايش را در گلويم فشرده تر مي كند .

حالا ديگر او هم مي داند كه تنهايم و كس بفريادم نمي رسد .

مي دانم عاقبت از عشق تو ، از فراق رويت از پاي در خواهم آمد ...

بي تو فقط گاهگاهي خاطراتت به سراغم مي آيندو لحظاتي خوش

با روياهايت سپري مي كنم. آن وقت است كه آرزو مي كنم ...

كاش بودي تا خودم را در درياي چشمانت غرق مي كردم و در

 جذبه نگاهت فرو مي رفتم !

بي تو  تنهايي ، انزوا ، سكوت ، غم ، درد.....همه ي اينها قلب مرا

در مشت خود فرا گرفته اند.

كجايي ؟

كجايي؟ تا ببيني،

 كه بي تو همچون نامه اي ننوشته

                              غزلي ناتمام و

                                       بغضي نتركيده

و چون

مني ...بي تو

چقدر تنها مانده ام .

هر لحظه كه يادت با تمام درخشندگي و وضوح و شفافيت

 محض تراوش مي كند زمين پيرامونم را تَر مي كند

زمين هم طعم اشك مي گيرد ،

                              طعم عشق تُرا........    

 

 

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 8:6 توسط ژنیا| |

تا هميشه ...

يك نفر با آن قلب پر مهرش

روزهايم را دوباره رنگ زد

شعر هاي بي صدايم را كه ديد

پا به پايشان شعر شد ،

                            آهنگ زد

پيچك خشك دلم را آب داد

با نسيم دفترم

                 همراه شد

تا كوير راه من را ديد ،

                          زود

تك درختي در ميان راه شد

ديد تا من خسته و غم ديده ام ،

ياسمن هاي دلم را ناز كرد ...

شب كه شد

             آرام توي گوش من ،

گفت:

    ((بايد تا سحر پرواز كرد))

توي چشمم ، با دل پر مهرش

شعر باران را به آرامي نوشت

ديدم او را ، روي ديوار دلم

          با نگاهش، يادگاري مي نوشت،

 مي نوشت : هميشه ...

                    نه !

نوشت : تا هميشه...   

نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 8:6 توسط ژنیا| |

 

arusak.blogfa.com

شبی شکست دل بی ریا و کوچک من ،

                             كسي نبود ببيند بجز عروسك من ...

 

سلام دوستای خوب من ۱۶ فروردین تولد یک سالگی وبلاگ عروسکه خوشحالم

که یک ساله از نظرات ولطف شما دوستان بهره مندم .

نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 8:4 توسط ژنیا| |

سال نو مبارك

سبزترين بهار تقديم شما

خوش آمد گل و زآن خوشتر نباشد

              كه در دستت بجز ساغر نباشد

عيد سعيد باستاني ، يادگار پُر افتخار نياكان و اسلاف

خويش بر شما دوستان عزيز مبارك باد.

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:6 توسط ژنیا| |

 

خانه دوست؟؟؟

نشانی
خانه دوست کجاست؟

 در فلق بود که پرسید سوار !
آسمان مکثی کرد..
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها

بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

نرسیده به درخت...
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در

 می آرد.
پس به سمت گل تنهایی می پیچی ،
دو قدم مانده به گل ،
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد،
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی.

کودکی می بینی،
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی:
خانه دوست کجاست 
؟

بیشتر از یک سال از سفر من برای پیدا کردن خانه دوست

می گذرد.و من هنوز در راهم ! و من هنوز می گردم ....

بیش از یک سال از آغاز من برای ساختن گذشت .

ساختن یک خانه تا در آن از رهگذران....

نشانی خانه دوست را بگیرم ...

و از خود می پرسم :

آیا اصلا دوستی وجود دارد؟؟

در این راه شک می کنم ...شاید اشتباه آمده ام !!؟

حالا از تو می پرسم ای مسافر راه روشنایی...

ای کسی که به دنبال نور می روی... 

ای رهگذر! ....

 ُُُ""خانه دوست کجاست"" 

 

نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 13:7 توسط ژنیا| |

بازي عشق 

 ما     تو     بازی         زمونه   

      همه       بازيگر        نقشيم

               گاهی  با  يه   قلب     عاشق 

                              توی     دنيا     مي درخشيم

منم      از       نور     نگاهت     

       دل   به     عاشقی    سپردم

                گرچه   اين   بازی       عشقو      

                              تو    نگاه       تو         نبردم

منکه   تو   شطرنج    عشقت

        گاهی ،ماتم، گاهی٫ كيشم!!!

                 از    تو        بازی     عشقت 

                            بخدا        خسته     نمي شم

من مي خوام  واسه هميشه

       دلتو        بدست         بيارم

               گرچه   اينو  خوب   مي دونم  

                          مهره ي     خوبی       ندارم!

کاش  مي شد  بهم   مي گفتی: 

     من      رو     تنها     نمي زاری

             يا  مي گفتی      توی     قلبت

                    واسه   من   هم   جایی داری

اما     من     بپای     عشقت 

        دلمو        وسط        مي زارم

                 ثروتم   عشقه   و   جز     دل  

                            تحفه ای     ديگه         ندارم

توی    خونه های     شطرنج

         با   دلِ     عاشق       اسيرم

                 تا  تو   هستی   توی      بازی 

                             من   از    اين    بازی   نمي رم

من ميخوام  واسه   هميشه 

        دلتو         بدست          بيارم

               حاليمه      ، آره،       ميدونم 

                          مهره ي      خوبی      ندارم!!

بازی   اين      زندگی       رو  

       اگه     دل   شکسته    باختم

              ولی  با   تو   و     واسه    تو

                       هميشه   سوختم و   ساختم!

 حالا  تا  هر  جا   که    ميخوای  

        تو     برو      منم         باهاتم

                  دل        سپرده ي         محبت

                           يار       خوب      و    باوفاتم!!!

تا     ته        جاده ي        رفتن 

      در        کنار    تو        ميمونم

              ترا و      واسه     زنده      بودن   

                     طپش        دلم         مي دونم

 من  میخوام   واسه   هميشه

       دلتو           بدست         بيارم

                 آره       ،حالیمه  ،    مي دونم

                            مهره ي      خوبی        ندارم

 ما   که   پای    تو     نشستيم !   

            ديگه          بيوفايی         بسه

                   بس  نبود   همينکه     اين     دل

                            پای    عشق    تو      شکسته؟!

نمي دونم   چه    حالي    داشتي

          وقتی         قلبمو       شکستی

                   ديدی  تو  ،    اشک       چشامو 

                              حتی       چشماتو     نبستی!!!

منکه     بازی    رو        نباختم  

           گرچه       داغونم و       خسته

                    برو    خوش  باش  که  دل  من

                               هنوزم     به پات     نشسته!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 9:56 توسط ژنیا| |

شقایق گل همیشه عاشق

 

  شقایق گلبرگت قصه ای بود از عشق

اشک چشمم رنگ گلبرگ تورا دزدید

                     که تو بی رنگ شدی

یادگار روزهای عاشقی بودی ،

          که حالا سنگ شدی

                   گل بیرنگ شدی

                           شاهد سوز دل تنگ شدی

من و تو عاشقونه

یه روز تو باغ خورشید بهم رسیدیم

نگات نگاهم را دزدید

میون باغ خورشید

یه عهد تازه بستیم ، که مال هم بمونیم ..

واسش جناق شکستیم !

گفتی:

     اگه ببینم یاد من از دلت رفت ،

                       یادم ترا فراموش

گفتم :

که شعله ی عشق ، حتی اگر بمیرم ،

                     در من نمی شه خاموش

قدم زدیم ، دویدیم

         به دشت گل رسیدیم

                      یه دشت پر شقایق

شقایق های معصوم ، که شاخه ای از آن را ما چیدیم

با غنچه ی شقایق برام نگینی ساختی ...

                وقتی به من سپردیش

                           گفتی :که شرط را باختیش !؟

گفتم :که این شقایق رو قلبمه همیشه ...

                     حتی اگر بمیرم ازم جدا نمی شه!

 

گذشت روزهای روشن ،

     ببین چی شد زمونه

            ببین که بی کسی را سر می کنم تو خونه

عزیز خونه بودی

         دوریم را بهانه بودی

                  وقتی بهت رسیدم دیدم روانه بودی

راستی درست می گفتی ؟؟

                      یادت مرا فراموش

رفتی ولی یادت نرفته از دل 

                 یادم ترا فراموش...

نگاهم هنوز به غنچه اس

غنچه ی پژ مرده شقایق، رو طاقچه اس

غنچه داره می میره

          دلم داره می گیره

                آخه با مرگ غنچه ...

                       دل منم می میره ...

   

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 18:54 توسط ژنیا| |

تماشای من و تو

فقط اگر میدانستی  تماشای من و تو از دور چقدر زیباست ...

 

وقتی ردپای من و توست روی برفهای صبح باریده ،

       از خیلی نزدیک تا خیلی

خیلی دور جایی که تو هستی و من . ..

  

زیر چتر نجیب من، 

                 بازوی تو ، 

                         بازوی مرا سخت گرم فشرده است

 

و به گامهای نامطمئن خود خیره شده ای .

 وقتی نگاهت میکنم سرت را بالا میگیری وبه نوک برف گرفته ی چنارهای

 پیر ، به آسمان، چشم میدوزی ...

                                      و من به آسمان چشمان تو ..

  

 پرچینهایی پوشیده از برف،

                  از شاخه های هرس شده درختان،

                                                             هر دو سمت جاده را ،

 سمت قلب تو  و  سمت چتر من،   همراه ما می آیند.

 

 شاخه های درخت سیب که من دوست دارم 

          و نارنج که  تو دوست داری 

                         و گیلاس و گلابی و آلبالو ... 

ولی نمیتوان آنها را زیاد از هم شناخت ..

 

انتهای امروز، انتهای جاده برفی،

         انتهای قدمهای من و تو،

                                   انتهای پرچین ها...


 طعم لبهای گرم و سرخ تو را دارد  با تنفس سفید و نرم و نازک برف ..

 

 

  تماشای من و تو  از دور   چقدر زیباست ... 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 17:31 توسط ژنیا| |

 

گفتی و گفتم

گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم .
                                                

                  گفتم:کجا ؟

گفت : رو قلبت .
                    گفتم مگه می تونی ؟

گفت : آره سخت نیست ، آسونه.

گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه.

 

یه خنجر برداشت .
                     گفتم این چیه ؟

گفت : هیسسسسس.
                    ساکت شدم .

گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی .!!

 

خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت

دوستت دارم دیوونه.

اون رفته ،

 خیلی وقته ،

 کجا ؟ نمی دونم

اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده.

دوستت دارم دیوونه

 

روی قلبم بنویسید مسافر بوده است

 بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده است

بنویسید زمین کوچه ،سرگردانیست

و در این معبد پر حادثه عابر بوده است

 

صفت شاعر اگر همدلی و همدردی است

در ثنایم بنویسید که شاعر بوده است

بنویسید اگر شعری از او مانده بجای

کسی از طایفه شعر معاصر بوده است

 

غزل هجرت من را همه جا بنویسید

روی قبرم بنویسید مهاجر بوده است

 

گفتي :عاشقمی .

گفتم:  دوستت دارم!

 

گفتي :اگه يه روز نبينمت ميميرم.

 گفتم :من خیلی تنها می شم !

 

گفتي: من بجز تو به كسي فكر نمي كنم،

 گفتم :اتفاقا من باتو به همه چیزفكرمي كنم.

 

گفتي تا ابد تو قلب مني

 گفتم :خدا کنه ابد خیلی دوره باشه !

 

گفتي اگه بري .....

گفتم من ! هرگز...

 

می دونستم می ری؟هیچی نگفتم ..

 

گفتي :اگه برم ... ،

 گفتم: باید بخواهی تا بمونی ...

 

                     حالا فكر كردي فرق ما كجا بود ؟؟

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 16:42 توسط ژنیا| |


Design By : Night Skin